تلخ و شیرین زندگی من
من یه مامان پسر سه ساله و دوماه و دوازده روزه هستم این مدت صورتم رنگ دیگه ایی به خودش گرفته . این روزهای قلب جور دیگه ایی میتپه . پسرم اغوشم برات همیشه بازه
این چند روز حال خاصی داشتم ! کلا من همیشه حالم خاصه
ولی این دفعه خیلی دلم گرفته هست از همه چیز . از همه کس

دارم از خونه ایی براتون پست میزارم که توش جز خنده پسرم و دویدن شازده کوچولو شیرین زبونی های پنبه نرم و نازک من چیزی نیست . عطر تنش کل خونه رو گرفته . خدایا شکرت .
وقتی با پسرک 99 سانتی متری تو خیابون راه میرم احساس غرور بهم دست میده . احساس میکنم که تکیه گاهمه .
دنیای من خیلی حرف داره .پر از حرفهای مادری و پسری
خدایا من چقدر خوشبختم از اینکه به من پسر دادی . عاشقتم پسرم . 
مدتی هست که علاقه زیادی به ادامس پیدا کردی و ما همچنان داریم با ادامس خوردن شما کلنجار میریم و از مامان بزرگ ها و خاله جون خواهش کردیم که به شما یواشکی ادامس ندند.
با یه خواهش از ما و از اطرافیانت درخواست ادامس میدی که دلمون نمیاد بهت نه بگیم ولی در اکثر مواقع حواستو پرت میکنیم (شرمنده عزیزم )
به لباس پوشیدنم به رنگ موهام نظر میدی .
برای چکاپ بردمت پیش دکتر امامی و خوشبختانه همه چیزت عالی بود بخصوص قدت و وزنت 150 گرم کم بود ولی وقتی قدت رو نگاه کرد گفت بسیار عالی هست .
همچنان رورئک سواری جز بازیهای تو خونه شده . و شما کلی لذت میبری .
وقتی ظرف ابی رو زمین بریزی سریع میگی من نبودم نومینا شما بودیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



هر روز زمزمه های عاشقانه بین من و رادوین رد و بدل میشه که به تن خسته من دوباره جون میده دوباره قلب ام به تپش می افته .

همه رفتارت قشنگ و دوستداشتنیه
دوست دارم همه رو ثبت کنم ولی گاهی از یادم میره .

اراد و رادوین شازده من

هفت سنگان
هلوی من عاشق جونور و حیونها هست هروقت سگ و گربه ببینه دوست داره بهشون غذا بده و بغلشون کنه . تو اتاق عمو سامان دنبال fered میکنه و با اون بازی میکنه و میگه عمو سامان من میتونم رو کمرش بشینم 


پارک ملت
شنبه گذشته یه مهمون فرانسویی به اسم selim داشتیم پدرش برای الجزایر و مادرش فرانسویی بود و خودش هم در پاریس دنیا اومده بود . و شب خیلی خوبی داشتیم و با دوستان شام بردیمش جوجه بروستد ولیعصر


و در اخر رفتیم حمام صفا

دو شب رو پیش ما بود و رفت الموت و بعد ادامه سفرش .

یه روز هم با دوستان همگی راهی استخر باغ سودابه شدیم کلی بهمون خوش گذشت و لی رادوین رو نبردم چون عمق اب زیاد بود و ترسیدم در حال دویدن بیفته تو اب 
روز جمعه ایی رادوین باز هوس تله سیژ کرده بود و با مادرشوهری و پدرشوهری راهی کامان شدیم .







و در اخر هم مهمون مادرشوهر شدیم رفتیم رستوران ایرانیان دیزی و جوجه زدیم 
امروز پنجمین سالگرد عقدمون بود ولی هیچ کس به جز خودم یاد نداشت . احسان هم که مثل همیشه مناسبتها رو یادش نمیاد
با وجود تذکرات زیادی که تو این 4 سال زندگی دادم ولی هیچ وقت توجه نکرده 
همه ناراحتیم رو میزارم پشت چشمم و پتو رو میکشم سرم . مثل اینکه دارم در سد رو میبندم
پسرم بودنت سردی وجودم رو از بین میبره .
و بودنت گرمیه زندگی منه .
با نفسهای تو زنده ام 
کلاس هتلداری به پایان رسید و الان در حال حاضر کلاس شیرینی پزی دارم میرم . هرچند این کلاس طولانی هست و کمی خسته کننده از هفت صبح تا یک ظهر مجبورم برم کلاس .
اگر وقت بشه دستور شیرینی هایی که درست میکنم رو براتون میزارم


تلخ و شیرین زندگی من 

