رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تلخ و شیرین زندگی من

1394/5/21 19:24
نویسنده : رومینا
893 بازدید
اشتراک گذاری

من یه مامان پسر  سه ساله و دوماه و دوازده روزه هستم این مدت صورتم رنگ دیگه ایی به خودش گرفته . این روزهای قلب جور دیگه ایی میتپه . پسرم  اغوشم برات همیشه بازه 

 این چند روز حال خاصی داشتم ! کلا من همیشه حالم خاصه چشمک ولی این دفعه خیلی دلم گرفته هست از همه چیز . از همه کس غمگین سکوت

دارم از خونه ایی براتون پست میزارم که توش جز  خنده پسرم و دویدن شازده کوچولو  شیرین زبونی های پنبه نرم و نازک  من چیزی نیست .  عطر تنش کل خونه رو گرفته .  خدایا  شکرت  . 

وقتی با پسرک 99 سانتی متری تو خیابون راه میرم  احساس  غرور بهم دست میده . احساس میکنم که تکیه گاهمه .

دنیای من خیلی حرف داره .پر از  حرفهای مادری و پسری زیبا خدایا من چقدر خوشبختم از اینکه  به من پسر دادی . عاشقتم پسرم . بغل

       مدتی هست که علاقه زیادی به ادامس پیدا کردی و ما همچنان  داریم با ادامس خوردن شما  کلنجار میریم و از مامان بزرگ ها و خاله  جون خواهش کردیم که به شما یواشکی ادامس ندند.سکوت با یه خواهش از ما و از اطرافیانت  درخواست ادامس میدی  که دلمون نمیاد  بهت نه بگیم ولی در اکثر مواقع  حواستو پرت میکنیم (شرمنده عزیزم )دلخور

 به لباس پوشیدنم به رنگ موهام  نظر میدی .

 

برای چکاپ بردمت پیش دکتر امامی و خوشبختانه همه چیزت عالی بود بخصوص قدت و وزنت 150 گرم کم بود ولی وقتی قدت رو نگاه کرد گفت بسیار عالی هست .

همچنان  رورئک سواری  جز بازیهای تو خونه شده . و شما کلی لذت میبری . 

وقتی  ظرف ابی رو زمین بریزی سریع میگی من نبودم   نومینا شما بودیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتعجب

 

 هر روز زمزمه های عاشقانه بین  من و رادوین  رد و بدل میشه که به تن خسته من دوباره جون میده دوباره قلب ام به تپش می افته .بوس

همه رفتارت قشنگ و دوستداشتنیه 

 دوست دارم همه رو ثبت کنم ولی گاهی از یادم میره .غمگین

اراد و رادوین  شازده من 

هفت سنگان 

هلوی من  عاشق جونور و حیونها هست  هروقت سگ و گربه ببینه دوست داره بهشون غذا بده و بغلشون کنه . تو اتاق عمو سامان  دنبال fered میکنه و با اون بازی میکنه و میگه عمو سامان من میتونم رو کمرش بشینم آرام

 

پارک ملت 

 

شنبه گذشته یه مهمون فرانسویی به اسم selim  داشتیم  پدرش برای الجزایر و مادرش فرانسویی بود و خودش هم در پاریس دنیا اومده بود .  و شب خیلی خوبی داشتیم  و با دوستان شام بردیمش جوجه بروستد ولیعصر 

 

و در اخر رفتیم حمام صفا 

 

 دو شب رو پیش ما بود و رفت الموت  و بعد  ادامه سفرش .

 یه روز هم با دوستان همگی راهی استخر  باغ سودابه شدیم  کلی بهمون خوش گذشت و لی رادوین رو نبردم  چون عمق اب زیاد بود و ترسیدم  در حال دویدن بیفته تو اب غمگین

 

روز جمعه ایی رادوین باز هوس تله سیژ کرده بود  و با مادرشوهری و پدرشوهری  راهی کامان شدیم .

و در اخر هم مهمون مادرشوهر شدیم  رفتیم رستوران ایرانیان  دیزی و جوجه زدیم زیبا

امروز پنجمین سالگرد عقدمون بود ولی هیچ کس به جز خودم   یاد نداشت .  احسان هم که مثل همیشه  مناسبتها رو یادش نمیادعصبانی با وجود تذکرات زیادی که  تو این  4 سال زندگی دادم ولی هیچ وقت توجه نکرده سکوت

همه  ناراحتیم رو  میزارم پشت چشمم و پتو رو میکشم سرم .  مثل اینکه دارم در سد رو میبندم خندونک پسرم بودنت سردی  وجودم رو از بین میبره . سکوتو بودنت گرمیه زندگی منه .

با نفسهای تو زنده ام محبت

کلاس هتلداری به پایان رسید و الان در حال حاضر کلاس شیرینی پزی  دارم میرم .   هرچند این کلاس طولانی هست و کمی خسته کننده از هفت صبح تا یک ظهر مجبورم  برم کلاس .

اگر وقت بشه دستور شیرینی هایی که درست میکنم رو براتون میزارم 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (8)

مامان مهری
22 مرداد 94 9:24
سلام. سالگرد عقدتون مبارک رومینا جون. یکی از خصوصیات بارز مادر بودن همینه که دلت میشه دریا و هرچند که همه دنیا هم دلت رو بشکنه ولی باز هم خم به ابرو نمیاری و شادی........ خوشحالم که رادوین جون قد و وزن خوبی داره و شاده. امیدوارم همیشه سر زنده و شاد باشه. تو رو خدا حتما از شیرینی هایی که میپزی عکس بزار . خیلی انگیزه میده که ما هم درست کنیم. من که عاشق شیرینی پزی ام ولی وقت کلاس ندارم.منتظر دستور شیرینی های خوشمزه ات هستیم
رومینا
پاسخ
ممنونم مهری جون همیشه با کامنتهای قشنگتون به ما دلگرمی میدی اره حتما عکس و دستورشو میزارم البته شما خودتون استادید و ما شاگرد شما . هنرشما رو هم دیدیم بسیار عالی بودن
مامان گل پسر
24 مرداد 94 14:24
ای جوووووووووووونم رادوین عزیزم.. حیف که الان ساتیار نمیذاره بنویسم ، یه ریز میگه پاشو.. انشاالله سرفرصت میام و یه دل سیر عکسای قشنگت رو میبینم..
رومینا
پاسخ
الهییییییییییییییییییی جیگر طلای ما رو ببوس که شیطون بلا شده
پانیذ
25 مرداد 94 0:07
عزیز دلم واقعا رادوین خوش تیپ و آقا شده. و حدس می زنم که با این شیرین زبونی هاش چه حالی می شی. به جای من حسابی بغلش کن و ببوسش. خوشحالم که به داشتنش افتخار می کنی و از بودنش شاد و خوشحالی. و همچنین خدا رو شکر بابت سلامت جسمانیش. فقط ناراحت شدم از این که دلت گرفته. تصمیم دارم بهت اس ام اس بدم و خصوصی حالت رو بپرسم.
رومینا
پاسخ
ممنونم پانیذ عزیزم
مامان رویا
26 مرداد 94 11:38
سلام رومینا جان...سالگرد عقدتون مبارک باشه عزیزم ....از آقایون بابت یادآوری مناسبتها هیچ انتظاری نیست عزیزم بیشترشون همین طور هستند و یک نوصیه اینکه الان که 5 سال گذشته اگه 50 سال هم بگذره و شما هرسال در این مورد و خواسته هات هم باهاشون حرف بزنی بازم یادشون میره ....فکر کنم این مشکل بیشتر ما خانمها باشه...
رومینا
پاسخ
ممنونم عزیزم . واقعا همینطوره دارم به این نتیجه میرسم که بحث کردن بی فایده هست
مینا حسینی
26 مرداد 94 20:30
سلام گلم خوبی من رمز و میزنم باز نمیکنه اصلا اما برا نظر باز میکنه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
رومینا
پاسخ
نمیدونم چرا
کیان
1 شهریور 94 8:33
خاله جون اینقدر نوشتید رفتیم تله سیژ رفتیم تله سیژ من هم بد جوری حوس کردم یک بار برمراستی عیب نداره که بابایی بعضی وقتا بعضی مناسبتها یادش میره خوب حتمی مشغله کارش زیاده. مهم اینه که همیشه داره برای شما و رادوین جون تلاش میکنه
نایسل
4 شهریور 94 14:02
هميشه يه گردش عزيز دلم ولي رومينا جون اگه بدونم مسمونه دنيا مياد اين روزا برام بهت ين روزا ميشه ولي من خيلي نا اميدم كلا
مامان ملی و کوروش
20 شهریور 94 21:38
رومینا جون همه آقایون همینجورن و شما معدود مردی رو پیدا میکنی که به این مسایل اهمیت بده عزیزم ولی هم.نطور که نوشتی درست وقتی از سردی و بی مهری زمونه خسته هستی و دلت می خواد فریاد بزنی و گله کنی یه دست گرم و کوچولو میاد دور گردنت حلقه میزنه و میگه:مامانی دوستت دارم عاشقتم و با بوسه های گرمش همه غصه هات فراموش میشه خدا رو شکر خدا رو هزاران بار شکر که ما مادر هستیم و پر از احساس و یادت باشه ما باید معلمهای خوبی برای این مردای کوچولو و همسران با احساس آینده باشیم تا به امید خدا پسرایی تربیت کنیم که همسرانشون هیچ فقدان و بیمهری رو تحمل نکنن به امید دیدن اون روزای قشنگ